دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
دو روز پیش من هم همین حس را داشتم. وقتی مانتویم را می پوشیدم، یاد شعر بیژن نجدی آمدم که می گوید در یکی از همین پیراهن ها خواهم مرد؛ اما به زبانش نیاوردم و همان جا فراموشش کردم.
امروز خیلی ها می گفتند که فکر نمی کردند از میدان فردوسی تا آزادی مملو شود از جمعیت! چون مجوز داده نشده بود و تهدیدها هم شنیده می شد. از سر خیابان اسکندری که با گارد ویژه و ضد شورش مواجه شدم، احساس کردم آن حس مرگ شده عین زندگی. احساس زندگی می کردم. بعد دیدم این حسی عمومی بوده است. بسیاری از اطرافیانم از این احساس می گفتند. حالا دلم می خواهد بگویم هیچ چیز به اندازه ی شرافت انسانی توانبخش و زندگی بخش نیست. شرافت مردمی که با حس مرگ آمده بودند که بگویند در برابر ظلم سکوت نخواهند کرد.
نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت | لینک
|
