سبز! می دود در رگهایم. گریه ام می گیرد. در آمیختهاند در هم: شادی و اندوه. اندوه آن چه بر ما رفته است و امید به آنچه در پیش رو است. رویاهایم را می پرورانم. دلم میخواهد که پر و بالشان بدهم. تجربهشان کنم.
نه! رویا نیست. این واقعیت است. چیزی عوض شده است. آخر چون من یاد گرفته ام که تحول با تفنگ همراه باید باشد، باورم نمی شود؛ اما دگرگونی بی تفنگ دارد آرام آرام رخ میدهد. باید دریابیمش و بزرگش کنیم. دستمایهی بزرگی داریم: آن چه این روزها در تهران و ایران متولد شد، کودک دموکراسی بود.
وقتی روبروی هم شعار مخالف میدهیم بی آن که یکدیگر را بزنیم، داریم تمرین مهمی انجام میدهیم. داریم چیزی به دست میآوریم که هیچ رئیس جمهوری نمیتواند تقدیممان کند.
باید این ظرفیت و تحمل عجیب تلویزیون را باور کنیم؛ بههر روی ما دیدیم و تجربه کردیم.
ما هیچ وقت این قدر در کنار یکدیگر شاد و امیدوار نبودهایم. ما هیچ وقت این قدر پیروزمندانه یکدیگر را نگاه نکردهایم. ماهیچ وقت این قدر با هم بودن را تجربه نکرده بودیم. این دستاوردها دیگر ربطی به فرد ندارد و به قول خاتمی عزیز ما داریم راه را پیدا می کنیم.
من وقتی یار دبستانی را میخواندیم، شرطی شده بودم که الآن میریزند و میزنند و میبرند و هی دور و برم را کنترل میکردم و مراقب دوستانم بودم. تمام این شهر دوستان مناند. دیگر کسی نمیتواند با باتوم و اسپری خفهمان کند: بخوانیم یار دبستانی. یاران دبستانی. بخوانیم سرودمان را. راه درازی در پیش رو داریم. صبور باشیم و امیدوار.
«دوستتان میدارم ای سادگان صبور، سادگان صبور»
به امید جشن بزرگ ملی پس از انتخابات.
