تبليغاتX
width="80" height="44"> و نیستی...

فساد و ناکارآمدی در نظام آموزشی ایران - مانند همه ی پدیده ها و آفات دیگر- به پدیده ای چند وجهی تبدیل شده است که اگرچه تبیین آن مستلزم بررسی ای دقیق و کارشناسانه است، اما سکوت در برابر آن بر هیچ یک ما از روا نیست.

نقص ها و کمبودهایی که آموزش در ایران با آن مواجه بوده است، مسأله ای جدید نیست. اما در سال های اخیر و در پرتو دولت مهرورز و عدالت محور است که اعمال سیاست های انحصاری و تبعیض آمیز در آن به اوج رسیده است؛ این تبعیض که عمدتا" متوجه زنان است دامنه ای بسیار گسترده از سهمیه بندی جنسیتی، تشدید انحصار از طریق گزینش های غیرعلمی و پدیده ی دانشجویان ستاره دار و بومی گزینی را شامل می شود.

بازنشستگی اجباری اساتید، برخوردهای سلیقه ای با آن ها، پاک سازی دانشگاه ها از اساتید دگراندیش، اخراج اساتید به بهانه ی توهین به حجاب، از دیگر تجربیات اندوهبار نظام آموزشی در ایران در این دوره است.

به موارد مذکور باید فساد بی حد و حصر در بهره مندی از مواهب تحصیلی، از قبیل جعل مدرک را افزود که البته تاریخی دیرینه تر داشته و امروز پیش از هر چیز مایه ی شرمساری در برابر جهانی است که ما را به نظاره نشسته است. راه اندازی مراکز آموزشی مدیریتی که صرفا" به ابزاری جهت سهل الوصول ساختن مدارک بالاتر به منظور استفاده از مواهب پستی و مزایای مالی تبدیل شده است به شکل قانونمند و نامرئی ای در همین کار است.

در مواجهه با پدیده ی ناکارآمدی نظام آموزشی، فروکاستن علل احتمالی متعدد به یک علت، کاری منطقی نخواهد بود. اما شاید بتوان یکی از مهم ترین و بنیادی ترین علل ظهور چرخه ی معیوب آموزش در ایران را ایده ی نادرست تفکیک "آموزش" از "پرورش" دانست که مبنای نظام آموزشی در ایران است. به این امر باید تلقی نادرست و ایدئولوژیک از پرورش را نیز افزود. تفکیک آموزش و پرورش با معیارها و استانداردهای یادگیری در دنیا مغایر است. تعریف یونسکو از آموزش صحیح، متضمن توانایی "به کارگیری" آموخته هاست. آموزش در شکل صحیح و کامل خود به تربیت منجر خواهد شد. یادگیری وقتی حاصل می شود که به کار زیستن بیاید.

پرورش در اذهان دست اندکاران نظام آموزش در ایران در سال های متمادی، منحصر به تلقی ای ایدئدولوژیک بوده که اغلب حوزه ی رفتاری خاصی را نیز در بر می گرفته است. در دوره ی وزارت حاجی در دولت خاتمی برای تغییر بنیادین سیاست نادرست تفکیک آموزش و پروش تلاش هایی صورت گرفت که متأسفانه راه به جایی نبرد.

جدا شدن پرورش از آموزش و بلکه تقدم آن بر آموزش  آن هم در قرائتی دلبخواهانه و سلیقه ای، کم کم زمینه ای را فراهم ساخت که آموزش به کناری نهاده شود و کارهایی که می بایست به آموزش دیدگان و صاحبان تخصص سپرده شود، به پرورش یافتگانی اعطا شد که توانسته بودند تابع سلیقه های صاحبان قدرت خود را بپرورانند و بلکه بازی کنند. گاه به دلیل ضرورت های صوری و فرمی، آن چه لازم می نمود جعل مدرک بود و همچنین راه اندازی مراکز تولید مدرک به طور قانونی.

 در مورد سهمیه بندی جنسیتی و بومی گزینی وضعیت به مراتب غم انگیز تر است. در این باره قبلا" مطلب کوتاهی در این جا نوشته ام. 

نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  | 

شاید بهتر باشد خبر این روزهایم را این جا بنویسم تا تو هم شبیه کسی باشی که نمی شناسمش. می دانی حرف قابلی برای گفتن نیست. من بیش از پیش دلبسته ی زندگی ام. منظورم از زندگی چیزی است که بخش قابل توجهی از آن, جهان مشترکمان است که  با دو بعد تاریخی و جغرافیایی اش یعنی اینجایی بودن و اکنونی اش آن را می شناسیم و در آن می زییم. می دانی که این جهان همچنان رو به ویرانی است. شاید گفتن اش خوشایند نباشد که من تقریبا" از آن ناامید شده ام. بخش دیگری از زندگی نیز هست که مرا نگه می دارد و به پیش می برد؛ و آن همان ساحت فردی و درونی مان است. اگرچه این دو ساحت از زندگی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند، اما گاهی می توان با قوت و نیروی یکی دیگری را تاب آورد. تجربه ی عجیبی است دلبسته ی چیزی شدن که امیدی به بهبودش نداری؛ چیزی از جنس عشق. در من همچنان نفس می کشد این عشق.  تجربه ی رنج عشق. گو این که از این عشق رنجش مانده باشد. تجربه ای که  البته آدمیان دیگر ی در جاهای بسیاری از جهان ان را زیسته اند. در آمریکای لاتین، در آلبانی و یا هر جای دیگری بیچاره های استبداد زده ای مثل ما آن را زیسته اند.
کمی دیر، اما یاد گرفته ام که غلبه کنم بر این یأس. بر این ناامیدی. بر این معلق بودن بر این که نتوانی تصمیمی بگیری. راهی را آغاز کنی. بر این انتظار ناتمام که باید صبر کنی تا فردای ناپیدا پیدا شود و بعد راه بیفتی. در این سال ها شاید یکی از بزرگ ترین چیزهایی که به دست آورده ام، همین بوده؛ توان بنانهادن زندگی بر هیچ! سعی کرده ام هراس ویرانی را فراموش کنم و تا جایی که دستم می رسد چیزی برسازم. هر چه باشد. پر کردن روزها و هفته ها با چیزی که فکر می کنی، بهتر از آن امکان اش نیست. با متوسط ها. با میانه ها. با همه ی آن چیزی که در بضاعت ات است. با کار و با کار. کاری که وقتی تمام می شود، احساس می کنی می توانی مردن ات را به تعویق بیندازی.
او وه! انگار سیصد سال گذشته. بر رویاها و بادهایی که میل رسیدن بر دوردست ترین قله ها را داشته اند. نه که گمشان کرده باشم. رویاهایم را می گویم. نه. هنوز دوست شان می دارم. اما این عشق را سعی کرده ام که زندگی کنم به جای بزرگ داشتن اش. بنابراین باید همراه من همه چیز این زندگی را تاب بیاورد. میانمایگی اش را نیز.
دیگر آن که بیش از پیش عاشق پاییزم. عاشق باد. عاشق نشستن با دوست و شعر خواندن و گشتن. تصمیم های ساده ای می گیرم. مثل دوره ی راهنمایی. 
دیگر نمی دانم چه باید بگویم که خبری باشد از حالم در این روزها. شاید وعده ای که به خودم دادم ام که پس از اتمام این کار، بروم اصفهان هم خبر باشد. دمی نه بی نهایتی میان نقش ها و خطوط. شیفته ی هنر باغ آرایی ایرانی ام. دو ردیف درخت و فیروزه ای که میان شان راه می رود؛ آب روی رنگ فیروزه ای. پیش از آن که پاییز تمام شود.


نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  |