ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم
به خاطر دارم پیام شان را
سرنوشت شان را
آری...
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
عزت ابراهیم نژاد
در پاسخ به عزیزی که کامنت گذاشته : سلام زهرا جون احوالاتت؟ من دارم در راه خویش
انجام وظیفه نه، ایثار می کنم. دورم و
نزدیک.
همین الآن بود که آوردندش. آقای ... را. توی حیاط را نمی دانم. توی کوچه اما دیدم
اش. در هیأت مرگ. می دیدیم. از پنجره. مامانت یک بار همان جا گفته بود: این گل هم
از نوع یاسه. می دانی که به گل های زیادی می گویند یاس. جنازه را که بردند در چشم
به هم زدنی کوچه خالی شد و خاموش. بعد دبدم همان گل پای پنجره یاس داده بود. دی
ماه بود. من چند روز بود که سر کار نرفته بودم. یادت هست؟
من و تو انگار که مشاعرمان را از دست داده
باشیم، از میان حجم گلایل های سپید تسلیت گذشتیم و در را من یا تو یکی مان بستیم. معلوم
مان نبود. تو گفتی پارک لاله و من گفتم اه. متنفرم از اون جا. بعد ولیعصر را بالا آمدیم.
گفتم برویم بازار صفویه مثل این خوشبخت ها که در ساعت 11 صبح بیرون اند. تو چیزی
یادت هست؟ من ابدا". هیچ. گمان نمی کنم چیزی گفته باشیم که یادمان بماند. می
خواندیم: آن خطاط سه گونه خط نوشتی. یکی او خود خواندی، لاغیر. یکی را خود هم
او خواندی، هم غیر. یکی نه او خواندی، نه غیر او، آن خط سوم منم.
این را برای این نوشتم که بپرسم عزیزکم تو
می دانی دیگر به چه گل هایی می گویند یاس؟ شاید اشتباه می کنم. اما از این دی که
می آید، می ترسم. تو می دانی دیگر به چه گل هایی می گویند یاس؟
مثل هستي كه به خواب خداوندگار آمده است، تو آنچه را كه وجود دارد، خواب ميبيني و آگاه ميشوي. پس آگاهي كه در اين سالهاي سخت چيزي سختتر از دوريات نبوده است. فردا روز مادر است و براي تو عزيز. كه مذهب توست. من بيشتر دلتنگم و باز درمييابم كه به مناسك حضور تو زندهام؛ آيين آمدنات. آمدنات در ايستگاه پيش از آن كه برسم و بعد زيارت قامتات و هميشه آغوشها و خنده و گريهي در هممان؛ گويي كه جنوبيترين نقطهي جهان است آنجا با رسم عاطفهي جنوبيات؛ تو ايستادهاي مثل درختهاي مقدس كًنار و سرو كه گم شدهاند در ميان دخيلهاي اميد و من تمام دخيلها را به تو ميبندم؛ ميبيني چقدر مذهب تو در من زنده است. جاي دوري نرفتهام. ميبيني به آيين بزرگ توأم. هنگامهاي است براي من آمدن و رفتن؛ در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن/ من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود. جدا كه ميشويم، من خودم را ميزنم به دامن هيچ و نداشتنات چونان هذياني فرايم ميگيرد. فاصلهام را با همه چيز گم ميكنم. مثل تمام اين سالها كه به خانه ميآيم و نيستي. در تمام اين سالها تاب آوردم اين خانههاي بي تو را.
شانزده ساله بودي كه مادر شدي. حكومت نظامي بوده آن شب و هيچ كس را ياراي آمدن به بيمارستاني كه بعد در بم ويران شد، نبود. تو ويرانيات را تاب آوردهاي و من به دنيا آمدم. حالا ويران كه ميشوم، تو را ميآفرينم. ميبينم تو هستي و ريحان و كاهو دوست داري. خندهام ميگيرد كه همه چيز را با پوست ميپزي و بي خيال همهي اعتراضها ميشوي. به طبع قشنگات كه ابدا" گوشت نميخوري بي آن كه صادق هدايت خوانده باشي و به آيين و فلسفهي خاصي بينديشي. به طراوتي كه در جان عزيزت هست، ميانديشم. يادم ميآيد كه معتادي به چاي و در دم كردناش آدابي داري همپاي چايخوران در ذن. آيين آرامش. به لحنات- كه هنوز از آن ميترسم- وقتي با عصبانيت مينا را موقع خوابيدن سر كتابهايش صدا ميكني. وقتي مريم را دعوا ميكني كه بچهاش را منفعل بار آورده است. من عاشق اين منش آزاد توأم؛" نه! نشد! اين نشد كه آدم زهرهي بچه يا بگيره و فقط مؤدب بارش بياره." اين ها همه وقتي است كه تو تمام زندگي را اداره ميكني. تو اندازه و قدر همه چيز را به دقت ميداني. داناييات هميشه آراممان ميكند. ما را و نيز پدر را و اين ها همه وقتي است كه تو خاتون جهاني. جهان ما. جهان من. وقتي تو بانوي آزاد و بزرگ منش مني. وقتي تو مادر مني.
به بي تفاوتيات فكر ميكنم نسبت به نظم چندشآور و تحملناپذيري كه هم سن و سالانت اسير آناند. به وسواسي كه در تميزي داري اما در اندازهي زاويهي اشيا نه. به تعادل زيبايت براي زندگي. به عصياني كه در فراموشيات هست وقتي در ميهمانيها يادت ميرود نمك بريزي توي غذا و مريم البته نزديك است كه از هوش برود و تو كه عصباني ميشوي از اين بيهودگي. به كلماتات كه زيبا و سلسلهوار رديفشان ميكني. به لباسهايي با رنگهاي مات و ترجيحا" گلهاي ريز. كجايند آن گلها. خسته كه ميشوم راه ميافتم در جهاني كه گلهاي پيراهن و روسريهايت در آن ميرويند و راه ميروم و عاشقتر ميشوم. به جهانبينيات كه استوار است بر" تو نيكي ميكن و در دجله انداز..." به مهربانيات و احترامي كه براي نزديكان و دوستانم قائلي. به محبتي كه روا ميداري بر همهي آنها كه من دوستشان ميدارم. به زيبايي رفتارت.
راستي تو تنها كسي هستي كه خصومتات با فلسفه موجه است. ميترسي از فلسفه مادر. خودت گفتهاي. بارها گفتهاي كه "من اصلا"حقيقتش از اي رشته ميترسم". آن جا كه ميآيم، همه چيز تعطيل است. همه چيز رها ميشود و من راه ميافتم همه جا به دنبال تو. حرف بزن! بگذار صبح شود. دستهايت را تكان بده بگذار خورشيد برگردد. بمان و بگذار جهان بماند.
عاطفهي شگرفات آرامم مي كند و اميدوار به تحمل جهان؛ ادامهي خورشيد؛ آمدن صبحها؛ آغاز هوا . و رنگ پيراهنات آسمان. رؤياي گامهايت از پس روزهاي بيتويي، زمين است و اعتماد به سختي آن؛ كه بتوانم به پيش روم پيش از آن كه فرو روم.