تبليغاتX
width="80" height="44"> و نیستی...

راه می روم، می دانی که عاشق راه رفتن رو به کوه هایم. سپیدند. در ساعت هشت صبح. روشن اند کوه ها. روی دست های قشنگ درختان برف ها آرام اند. خیلی به ساعت زنی مقید نیستم و آن قدر خوشبخت هستم که آغاز دیدار آفتاب و کوه و برف را نگاه کنم.

بعد کارت می زنم و دیگر تا ساعاتی چیزی از جهان نمی دانم. آن سال ها حرف رومن رولان را نمی فهمیدم که کار، کار، شرافت راستین! کار.

وقتی فهمیدم که به کار وابسته ام، حال عجیبی داشتم. دور شده بودم از خودی که می شناختم. هی حشره ی کافکا رهایم نمی کردم. می گریستم تا فرار کرده باشم از مسخ شدگی.

این روزها سر کار سی ساله ام. در جلسات که طبق سفارش مقنعه ام را جلو می کشم، هم سی ساله ام. گزینش هم که برای هفتادمین بار می آید و مانتو و مقنعه ام را ور انداز می کند، سی ساله ام. 

میان همین جلسات هم هست که رئیس می گوید خانم داوری شما هم مثل من به شدت حواستان پرت  است. این سال ها آمده اند. نشسته اند روبرویم. نگاه می کنیم یکدیگر را و سی ساله می شویم.

 و تا چشم کار می کند، خانه می بینم و خانه. مکعب های سیمانی فروغ. در آمیخته ام انگار با این خانه ها. با راه های منجمد.

و نمی دانم چرا مدت هاست میل به حرف زدن ندارم. گو این که سپید شده ام. سپید! سپید!

سپید بخوان.

گادامر می خوانم و ریکور.

 

نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  | 

شهر سپید شده است

مریم و جلوه هم آمده اند.

 photo

 از:http://www.aks.akkasee.com 

نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  |