من و مرده ی پشت پنجره
رستاخیز دست های تو در باد
و این که با من است
مرگ نیست
دلتنگی مردگان بم است
برای باد
و سایه های عزیز کنار۱
۱. به ضم ک. نام درختی است در جنوب که گاه مقدس است و به آن دخیل می بندند.
براي آزادي همه ي خواهرانم. براي شادي مادرانمان. براي شادي مادر دلارام. چقدر دلم مي خواهد بنويسم و بنويسم. هيچ يك از اين نوشته ها قانعم نمي كند. شعر شاملوي بزرگ، شاعر آزادي را مي نويسم:
...
| و حضور گرانبهای ما |
|
| هر يک |
| چهره در چهرهی جهان |
مگر آن دَم که در او درنگرند)
يا من،
| آدمييي |
||
| انساني |
||
| هر که خواهد گو باش | ||
| تنها |
|
| آگاه از دست کارِ عظيم نگاه خويش ـ |
| تا جهان |
||
| از اين دست |
||
| بيرنگ و غمانگيز نماند | ||
| تا جهان |
||
| از اين دست |
||
| پلشت و نفرتخيز نماند. | ||
ویران تویی
که برای آمدن صبح
تمام شهر را گریسته ای.
دلارام علی را به دو سال حبس محکوم کرده اند و قرار است حکم به زودی اجرا شود.
اینجا کجاست؟ چندم است؟ هزاره ی چندم؟ دلارام چه کرده است مگر؟ جرمش چه بوده است. دو سال حبس! برای آن ها این مجریان عدالت نابوده، دو فقط عدد است. دو سال حبس فقط می تواند تاوان جنایت باشد. دلارام مرتکب کدام جنایت شده است؟ جرم کرده است که در سیاهی و تباهی که شما به بار آورده اید، چراغي افروخته است؟ جرم كرده است كه كودكان خيابان و كار را آموزش داده، دوست داشته و نوازش كرده است؟ جرم كرده كه سعي كرده در حد توان، اينجا را اين سرزميني كه مي توانست شايسته ي زيستن باشد، بزدايد از پليدي و ناپاكي؟ جرم كرده كه نارسايي و خفقان قوانين را تاب نياورده است و در بهترين و مسالمتجويانه ترين شيوه اعتراض خودش را بيان كرده؟ نه آشوب كرده و نه شورش. او آمده در جايي از شهر در برابر چشمان همه ي شما فقط ايستاده و در سكوت خواسته است بگويد اين قوانين نه تنها از بي عدالتي نكاسته كه خود منشا و تحكيم كننده ي آن است. خواسته ي او و خواهرانش در هفت تير كه شما از آن چه ها كه نساخته ايد، بازخواني و تغيير قوانيني است كه به دليل انسدادي كه در آن هاست خود مولد جنايتاند.
چه كرده است دلارام علي؟ چه كرده اند ديگر زنان اين سرزمين كه اين چنين آماج زندان و زد و بند و مرگ شده اند؟ زهرا بني عامري چه كرده بود؟ هزاران زن ديگر كه روزهايشان را در سياهي و هوايشان را در اختناق ميزيند، چه كرده اند؟
آيا زمان آن نرسيده است كه از خودتان بپرسيد، اين ظلم بي امان كه بر زنان اين خاک، بر خواهران و مادران و دختران خودتان روا ميداريد، آيا مي تواند آن ها را وادار به تحمل و سكوت كند؟
از حق طلبی زنان قرنها مي گذرد. قرة العين نفس مي كشد همچنان كه دوميتيلا، همچنان كه ژاندارك، همچنان كه زنان نستوه هفت تير. قرن ها مي گذرد. قتل ها و تهمت ها، دست هاي جاني آن ها كه از خون مادران و خواهران ما نگذشته است، همچنان ديده مي شوند. ننگ اين ظلم مي ماند. همچنان كه مانده است.
به زندان افكندن دلارام، شلاق زدن دلارام ها، تهمت زدن به آنها اگرچه رنجي است بزرگ بر ما، اما ننگي است بزرگتر بر شما.

از مرگ قیصر امین پور چند روز گذشته است. خبر را در آغاز روز در بانک و از همکارم شنیدم. پیش از آن که احوالپرسی کرده باشیم. یکدیگر را نگاه کردیم. همین. بعد ساکت شدیم. و بعد گم شدیم و گرفتار در کار. کار. کارهایی که همیشه باید دیروز تمام شده باشند. غروب هم که از هوای خسته ی بانک به در آمدم حرفی برای گفتن نداشتم نه به خودم، نه به مرگ و نه به شما.
من دیگر چیزی از امین پور، امین پور صاحب آن چهره، آن قامت و آن صدا نمی دانم و درباره اش حرفی نمی توانم بگویم. امین پور مکتوب، امین پور شاعر اما زنده است. فقدانی که می توان از آن حرف زد، سکوت آدمی است و خالی شدن جهان از شعرهایی که می توانستند به دنیا بیایند، در بعدازظهر جمعه ای خوانده شوند، نوشته شوند برای معشوقی، دوستی، مادری، کسی. کسی با آن ها بگرید، بخندد، زندگی کند. و جهان، کوچک و بزرگش مهم نیست، جایی از جهان که خالی شود از شعر، از هنر، خالی می شود از خودش.
و دیگر اندوه آنان که دیگر آن چهره و صدا و محبت را ندارند. اندوه زندگان. بازماندگان. آیه اش، همسرش و خانواده و دوستانش.
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره ی مستانم آروزست
مدتی است به این فکر می کنم که در هنگامه ی این سیاهی و تباهی فراگیر باید به طور جدی مکانیسمی درونی جست. یأس، رسیدن به بی تفاوتی، افسردگی جمعی و خستگی های بی پاسخ و مزمن که کم و بیش دوستان و اطرافیانم را مبتلا کرده، دیگر غیر قابل تحمل است. من به درستی نمی دانم چه باید کرد. شاید هر کس باید در درون خود راهی بیابد، شاید هم کارها و روش هایی هست که کمی این وضعیت را تغییر دهد. اما هر چه هست دیگر نمی توان در این هوا دم زد.
بخش هایی از وجود ما انگار خاموش مانده است. شاید شرق وجودمان. چیزی از زندگی در ما گم شده، رنگ باخته و فراموش شده. مریم دوست شاعرم که شاید حساسیت اش به این موضوع بیشتر است، می گفت من در تفکر و زندگی کنونی مان فرهنگ ایرانی، یعنی آن چه که از نور و امید و آفتاب و البته اعتراض می گوید را نمی فهمم. ما دور شده ایم از خودمان.
دیگر تحمل این که همه چیز را به گردن شرایط و استبداد و خفقان بیاندازیم، ندارم. تحمل این کسالت و به قول فروغ شانه بالا انداختن های خیلی فیلسوفانه و مسخره را ندارم. مگر در هیچ کجای دنیا نبوده است و نیست. چگونه است که اسماعیل کاداره، گابریل گارسیا مارکز، ناظم حکمت، ایزابل آلنده و ده ها استبداد زده ی بدبخت دیگر توانسته اند و چه بسا بیش از هر چیز زندگی را پاس داشته اند. مرا ببخشید که قضاوت عمومی می کنم اما من فکر می کنم که دانایی و حتی اعتراض مان از جنس چیزی که به زندگی نزدیک مان کند، نیست. دیده نمی شود.
