نگاه ات را دوست می دارم مانند آفتاب پاییز در همهمه ی سکوت درختان گلابدره که چشم های بسته ام آن را می نوشند.
این جنون و بی تابی را نمی دانم از کجا می آورد پاییز. این ماجرایی که ناگهان از صبحی در شهریور شروع می شود و با اولین خنکای دلچسب، میان گرمای شهریور در ساعت هفت و نیم صبح غافلگیرت می کند. چه می آورد این باد، این سرمای بی رمق، این رنگ، این رنگ و این کرختی برگ ها و اشیا و آدمیان. چیزی مثل حس به پایان رسیدن پس از دویدنی که با شور یا ضرورت اش، خستگی اش را فراموش کرده ای.
اینجا منم، چنار جوان پشت در، پرتقال و انگور حیاط و خرمالوی حیاط همسایه که ده صبح روز پنج شنبه 19 مهر را تاب می آوریم. بعد بیهودگی، بی معنایی، بی همه چیزی خودش را سرد از زیر در به داخل می کشد. پاهایم یخ می کنند و احساس می کنم حالم به هم می خورد از عنوان ها و چیدمان تکراری کتاب ها و اشیا. بی دفاع می شوم در برابر این هجوم غریبه. ساکت شده ام و به جز جند جمله ی ساده درباره ی چای یا دمای آب، حرفی نزده ام. مرگ زده می شوم در پاییز و همه چیز این زندگی، تا جایی که قوای ادارکی آدم می توانند درکش کنند، هجوم می آورد. پرده بر می دارد این هوا از چیزهایی که نمی دیدمشان. عادت ها را به هم می ریزد و احساس می کنم وای چه جهان پر مشغله و خالی ای. چه کار می توان کرد حالا؟
نفس به تنگ می آید و میل به بیرون زدن شاید آرامت کند. باید بلند شوی مانتو بیوشی، شالت را سر کنی کلید و عینک و کیف ات را برداری و خودت را بزنی به جمعیتی که خوب زندگی می کنند و عادی. تا امنیت حاصل از این سکوت و رکود، همه چیز را عادی کند و قابل تحمل. به طوری که اساسا هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد؛ جایی که مردم می آیند و می گویند آقا سه کیلو لیمو شیرین، دو کیلو انگور. بجه ها بهانه ی خوراکی می گیرند و مادرها بی آنکه گوششان بدهکار باشد، دست های کوچک شان را می کشند و دور می شوند. مردان جوان بیکار هم نشسته اند و چشم چرانی می کنند. با میل حمام در پوست آفتاب خورده و تن های عرقناک شان که صرفنظر از فصل و هوا اغلب در ژاکت و کاپشن می زیند.
این احتیاط زرد آسمان و زمین و درختان. گو این که از یک به بعد همه ی ساعت ها غروب اند. و دختران دبیرستانی که میل به زیبایی از موهای پر و البته سیاه شان بیرون می زند. دختران مدرسه ای با مانتو های سرمه ای، قهوه ای و گاه آبی. رنگ دیگری ندیده ام. هنوز نمی توان رنگ ها را دید این جا.
راننده تاکسی ها هم هوار می کشند: سید خندان، عباس آباد، هفت تیر... لابد برای اینکه زندگی به کمال خود رسیده باشد، زنان هم با سبزی ها و زنبیل هایشان ایستاده اند در صف نان! حتما" هنوز این بساط هلیم و آش که واقعا" حال مرا به هم می زند، هم هست.
بیش از همیشه می بینم شان. همه چیز را. باد که می آید انگار تمام پدیده ها عریان می شوند و شاید همین هم هست که نمی شناسم این رفتارها را. رفتارهای آدمیان را. احساس می کنم قدر این ها خوشبخت اند که هنوز می توانند مثل همیشه انگور بخرند، راه بروند، به طلاهای چیده شده در ویترین ها نگاه کنند، داروهایشان را از داخل نایلون ها نگاه کنند و چیز بفهمند.
دور می شوند از من. کسانم هم دور می شوند و غریبه. دلتنگ می شوم . دلتنگ مادر. دلتنگ مادر و دست هایش. مادر دیگر برایم صدا شده است. کسی که همیشه از تمام شدن اش می ترسم. زنگ که می زند، اضطراب در جانم ولوله می کند. اضطراب این که چند دقیقه ی دیگر، صدایش اینجا نیست. اضطراب این که هزار بار هم که زنگ بزنم، صدا که مادر نمی شود. صدا که نگاه نمی کند، صدا که دست ندارد، صدا را که نمی شود دید، بغل کرد، بوسید. گوشی را که بگذارم، من می مانم و همین گل های قالی و گیاهان و کتاب ها. بعد لابد بلند می شوم می روم آشپزخانه، در یخچال را باز می کنم و یا می ایستم جلوی آینه و بعد به تنگ می آیم از این بی همه چیزی. این زن، این مادر با این صدای جوان و سر سپید کیست؟ ناگهان تمام سرش سپید شد و هراس فرایم گرفت. حالا که سرم به همان سرعت سپید می شود، دیگر نمی ترسم از سپیدی موهایش. صدای جوانش آرامم می کند و مطمئن. می خواهم او باشم. دست ها و چشم هایم به شدت شبیه اوست. گاه مدتی دست هایم را نگاه می کنم و از این که این شباهت ها مرا دختر او می کند، آرام می شوم، مادرم می شوم. مادرم شده ام در پنج شنبه ی پاییز. قرار است همیشه پاییز بشود و همیشه من مادرم. قرار است یک جایی این حس تمام شدن از راه برسد به سادگی به سادگی مثل وقتی که باید گوشی را بگذارم و صدا تمام شود، و صدا تمام شود و صدا... تمام...
مراه پناه دهید
ای چراغ های مشوش
و ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دود های معطر در بام های آفتابی تان تاب می خورند.
اين مطلب در دو بخش نوشته شد که زبان هر يک با ديگري فرق مي کند. اما علت نوشتن هر دو، جمله اي است که اين روزها شهر پر شده از آن و بنا براين هر دو بخش را با هم مي آورم.
" اگر ايستادگي نمي کرديم، چه مي شد؟"
گاه فکر مي کنم چگونه با گذشت تنها چندين سال، يک فاجعه ي آفريده ي بشر، مي تواند عامل کسب مشروعيت اش شود؟ جنگي که نزديک به يک دهه آتش آن با هيزم مردمان اين خاک سوخت و سوخت؛ چگونه است که مي تواند ابزاري شود براي نزديک شدن به همان مردم؟
و دلم مي خواهد به چهره هايي که نگاهمان مي کنند، بگويم چه بسيارند نام هاي شما که تمام شهر، تمام شهرها را به نام شما ناميده اند و بعد در سال ها و سال هاي پس از آن نيز هر وقت به فراخور مصلحت، هزاران تابوت را به نام هاي بي نامي تان مي ناميدند و افتخار مي کردند.
مي خواهم بگويم شما با دشمناني جنگيديد، که چندي بعد که هنوز فرزندان و مادران و همسرانتان منتطر آمدن شمايند، دشمنانتان برادر شدند، با يکديگر مذاکره کردند، قراردادهاي عظيم امضا کردند، گاز گرفتند، کمک گرفتند، کمک مي گيرند... در حاليکه هنوز اين فرزندان شما و چه بسا کودکان پابرهنه و گرسنه ي آن هايند، که مين هاي کاشته شده در زمين هاي نفت خيزتان، آن ها را به آسمان مي فرستند و روياهاشان- اگر رويايي مانده باشد- آتش مي شود و دود!
و هنوز در خرمشهر و آبادان[1] شما آب آشاميدني مسأله است و هنوز در تمام سرزمين شما نان مسأله است، از کردها که به قول شيرکو بي کس همراه با خدا تنهايان اند، اساسا حرفي نيست و گو اينکه اصلا در آن جاها جنگي نبوده است؛
جنگي ديگر به خاموشي خانمان ما را فرا گرفته است، دوباره فرايمان گرفته است. جنگ هرگز تمام نمي شود.
سهم زنان از نعمت جنگ
مردان و نظام مردسالاري جنگ ها را مي آفرينند و جنگ، مردسالاري را در يکي از ويرانگرترين اشکال آن بازتوليد مي کند. به اين امر بايد اين نکته را نيز افزود که وقتي جنگ شروع شد، هرگز تمام نمي شود و بنابراين اين چرخه ي معيوب - دست کم تا هنگام غلبه ي عاملي بيروني و البته داراي قدرتي همسنگ با آنچه آن را نگاه مي دارد- ادامه مي يابد.
علاوه بر اين، سيطره ي مردسالاري در جريان جنگ از دو جنبه ي عمده قابل بررسي است؛ نخست با حذف زنان و دوم از طريق تمرکز خشونت هاي نامرئي عليه زنان. (آنچه خشونت عليه زنان در جنگ را از خشونت عمومي جنگ متمايز مي کند، نامرئي بودن آن است.)
حذف زنان در جنگ به معناي ممنوعيت بازنمايي نقش آن هاست که از سوي دو منبع قدرت صورت مي گيرد؛1- ايدئولوژي مردانه به عنوان قدرت کلان که متضمن اعمال قدرت از سوي فرهنگ، عرف، هنجارها و ارزش هاست. 2- نهاد قدرت سياسي( نظام و حکومت سياسي) به عنوان قدرت خردتر که البته وابسته به قدرت کلان است و بخش زيادي از نيروي خود را از آن مي گيرد.
گروه هاي زنان درگير جنگ، اعم از؛
- زناني که جنگيده اند يعني در نقش هاي مختلف در ميدان جنگ بودند، زناني اند که اساسا ديده نشده اند زيرا اصول نظام مردسالاري ايجاب مي کند که خشونت، افتخارات، و به ويژه پيروزي هاي جنگ مردانه باشند.
- زنان مناطق جنگي يعني اهالي اين مناطق، که بيشترين و بدترين آسيب ها را ديده اند، مورد تجاوز واقع شده اند، کشته شده اند، خودکشي کرده اند، و يا دچار معلوليت هاي جسمي و رواني شده اند، ديده نشده اند زيرا ناقض فضاي متافيزيکي و معنوي بودند که براي جنگ خلق شده بود؛ متافيزيکي که ريشه در نظام مردسالار و خشونت هاي ناشي از آن دارد.
- زناني که به قول ادبيات جنگ در "پشت سنگر" حضور داشتند و نقش هاي امدادي ايفا کرده اند، به فراخور مصلحت هاي مردسالارانه از شانس بيشتري براي ديده شدن برخوردار بودند. زيرا تا حد قابل توجهي مي توانند حذفي را که در دو مورد قبلي انجام شده است، مخفي نمايند و واقعيت را در همين حد خاتمه يافته جلوه دهند. در اين مورد بار معنايي که از طريق واژه ي" پشت" در عبارت پشت سنگر افاده مي شود و در اذهان همه ي ما هم هست، قابل توجه است. زنان در اين نمايش، واقعا به پشت رانده شده اند.
- زناني که فرزندان، برادران، همسران و کسان خود را از دست داده اند؛ مادران، خواهران و همسران که آن هايي اند که همه ي آن ها را در يک گروه قرار دادند و تبديل شان کردند به زناني که سنگ مظلوميت شان را به سينه بزنند و براي توجيه جنگ آن ها را در کنار کودکان به ابزاري تبديل کنند که بر مظلوميت و به ويژه حق نمايي بيفزايد.
- همسران جانبازهايي که سال هاست با معلوليت هاي جسمي و رواني همسران شان مي زيند. زناني که از سوي همسران آسيب ديده ي خود مورد خشونت فيزيکي هم واقع مي شوند و هر روز با خشونت حاصل از جنگ دست و پنجه نرم مي کنند؛ زنان بي رويا با جواني هاي به تاراج رفته شان. و همه ی اینان زنا
و هي که جنگ درون آن ها ادامه يافته است. زناني که همچنان در دوزخ جنگ مي زيند. آن ها بار اقتصادي خانواده را بدون حمايت هاي دولتي- که خود مستلزم بحثي جداگانه است- و اجتماعي، تحمل مي کنند، به دليل سيطره ي عرف و فرهنگ و ايدئولوژي مردسالار، عليرم خواست شان ازدواج نکرده اند. زيرا ازدواج مجدد بر خلاف هنجارها و ارزش هاي حاکم در آن وقت و چه بسا هنوز پس از گذشت دو دهه از اتمام آن و با وجود تغييرات غيرقابل انکاري که در نگرش هاي اجتماعي رخ داده است، گناهي بود نابخشودني. مي شناسمشان زناني را که با داروها و قرص هاي اعصاب زندگي مي کنند، زناني که در مرز جنون مي زيند. اين استعاره نيست. اين که مي گويم جنون، منظورم دقيقا" معنايي است که اين واژه به عنوان يک پديده ي رواني دارد.
هيچ يک از اين زنان – که چه بسا از يکديگر قابل تفکيک هم نيستند- نتوانسته اند صداي خود را منعکس کنند. آن ها نتوانسته اند حرف بزنند و بنابراين رنج ها و تجربه هاشان فراموش و گم شده است. تجربياتي که بي ترديد در خود نکاتي دارند که مي تواند در بازکاوي مفاهيم و ادبيات جنگ از ديد زنان موثر باشد. اهميت بازگويي تجربيات در اين امر بنيادين است که تجربه، اصلي ترين عامل در برساختن جهان ذهني است. تغيير در انگاره هاي مربوط به جنگ به نفع فمينيسم و به ويژه به کارگيري اين انگاره ها به نفع صلح به عنوان يکي از مهم ترين مطالبات فمينيستي، مستلزم بيان اين تجربيات است.
[1] - اين ها را به واسطه ي تجربه ي کار در يک سازمان غيردولتي که براي خرمشهر و آبادان کار مي کرد- و البته بنيانگذارانش همه دولتي بودند و خود دست اندر کار توسعه ي خرمشهر و آبادان- مي گويم.
...
سربازان
شکسته گذشتند
خسته
بر اسبان تشریح
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه هایشان
...
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغداران زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند
شاملوی بزرگ
منبع:http://www.roozonline.com
جلسه سخنراني احمدي نژاد دردانشگاه کلمبياي نيويورک، تبديل به جلسه محاکمه رييس جمهوري اسلامي ايران توسط رييس اين دانشگاه شد. لي بولينجر با اشاره به سخنان احمدي نژاد طي دوسال گذشته، به انتقاد ازوضعيت حقوق بشر درايران پرداخت واو را" ديکتاتوربي رحم کوچک" خطاب کرد.
ادامه مطلب
