جهان نام دیگر توست و روزها همه در هوای تو آغاز می شوند. امروز اما روز توست و تو دوستش می داری. پس من به احترام دست هایت که جهانم را ساخته اند، از هر قضاوتی دم فرو می بندم و سکوت می کنم؛ این را از خودت آموخته ام خاتون من که در برابر زندگی ام سکوت کرده ای و من راه خودم را رفته ام. تو عجیب بوده ای و حالا که کمی بیشتر می فهمم ات، عجیب تر! تو زنی بودی یکه در برابر جهانی که از تو نبود. بر تو بود. از ما نیست. بر ماست. تو مبارزه می کردی وقتی آن قدر آزاد شده بودی که هیچ چیز نه " فرهنگ" ، نه "مردم" و نه حتی"عشق" توان رویارویی با آزادی ات را نداشتند. من می آمدم و تو می ایستادی با قلبی پر از دعا و روحی رها و با چشم هایت. تو فقط بدرقه می کردی و بعد بر می گشتی میان اذهان و چشم هایی که مراقبت بودند؛ داشته هایم همه از آن شماست. از آن تو و پدر به خاطر زندگی ای که بر پا داشته اید و نداشته هایم از جایی است که من از پا نشسته ام.
حالا چقدر نمردن کافی است برای دمی کنار آن همه زنانگی بی امان. من از تو دورم اما سلول هایم صدایت را نفس می کشند و دست هایت میان روزهای شلوغ من اند تا جایی برای زیستن فراهم کنند. دوباره عاشقت شده ام. به تازگی. میان بی قراری کلمات؛
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری.
با تشکر از زهرا که این پست را در اختیار من گذاشت و با احترام به استاد میری:
با سرعتی چون لولاهای کند
بر من گشوده می شود
تا واژه ها صیقلی شوند
فراغتی باید
که در شلوغی شهر نمی پاید
پشت خرت و پرت های روزانه
شعر
می روید
می پوسد
چون پیازی ناکام
نه خوراکی لذیذ
نه گیاهی آزاد
در انبار تاریک اما
اندک سبزی حیات را
تنگ بر سینه می فشارم
و تقدیم شما می کنم.
با امید بازگشت آقای میری به وطن این قطعه را به ایشان تقدیم می کنم:
شمعدانی ها
استکان های چای
و بوی عطری در آواز قناری ها
هنوز مهمان نرسیده است.
نوشته شده توسط فرشته ذاکر
مي خواهم عريان شوم
تا همه ي زنان شهر خالي شوند
از خيابان ها
خانه ها
ميدان وليعصر
هفت تير و آينه هاي اتاق هاي پرو
براي فصل ها ضرب العجل گذاشته اند
و ما به آخر مي رسيم
زيبا ترين حرفت را بگو
تا اردي بهشت به عرياني ام بازگردد
و شهر
دور شود از ميدان هاي ممنوع.
