صبح با اضطراب و بغض آیدا آغاز شد: زهرا فردا دو نفر قزوین سنگسار می شوند.
روز دارد تمام می شود. شب می شود. مکرمه شب را به صبح می رساند. او مادر هم هست؟ کودکش. کودک مکرمهُ فردا... سنگ؟ مرگ؟ سنگ می زنند؟ ببینید. عکس را در وبلاگ آیدا ببینید. کفش ها حضور آدمیان اند و آدمی ... ! وحشت کرده اند این کلماتی که نمی آیند. نمی توانم بنویسم.
ازدواج موقت
ما با نظامی مواجهیم که طبق منطق آن در عین این که بیرون بودن موی زنان آن قدر مسأله آفرین است که در بحبوحه ی بحران های بین المللی و داخلی برخورد با بی حجابی در صدر اولویت ها واقع می شود، ازدواج موقت به عنوان راهکاری برای حل معضلات اجتماعی ارائه می شود!
اگر مفروض بداریم که حضرات به هر رو از سطحی از شعور و تجربه ی اجتماعی برخوردارند و حداقل یک بار به یکی از پیامدهای این راهکار یعنی کودکان حاصل از ازدواج موقت- این عنوان موجه و شیکی که "صیغه" را بر می سازد- اندیشیده باشند، مسأله به طرز نگران کننده ای پیچیده خواهد شد. آن ها چه اندیشیده اند؟! آن ها اساسا" چه کسانی هستند و چگونه اندیشیده اند؟!
باید از آن ها پرسید شما که "نهاد مقدس خانواده" را در تمام این سال ها در بوق و کرنا کرده اید، در "تحکیم" آن کوشیده اید، و از "گرمای" بی بدیل آن گفته اید، به نظرتان زمهریر زودرسی نبود که ناگهان از راه رسید و همه ی آن نهاد مقدس را در کام انجماد کشانید؟! چه شده که خود اکنون خواهان نابودی آن اید؟ (به هر رو قابل فهم است که خودشان باید بگویند، "خب حالا مشروع شد"، که ملت بی ادبی نکرده باشند.)
واقعیت این است که دیگر از آن قداست! چیزی نمانده و حالا خیانت همراه نان و بلکه پیش تر از آن مسأله ی اول این "نهاد" شده است. اگر البته اساسا شکل بگیرد. زیرا حداقل آن چه مسلم است، این است که آن قدر به تأخیر افتاده که امکان انقراض آن قابل پیش بینی است.
امروزه در سراسر جهان خانواده سنتی رو به زوال نهاده و اشکال دیگری از روابط انسانی جای آن را گرفته است. اما به نظر می رسد آنچه در ایران رخ داده است، بیش از آن که ناشی از تحولات هم ارز فکری، اقتصادی و سیاسی و در نتیجه از نوع تحول در مناسبات انسانی باشد، نتیجه ی گریز ناپذیر وضعیتی است که در آن امکان ازدواج وجود ندارد. بدیهی است در این جا تغییرات "بنیادین" در بستارهای فرهنگی و اجتماعی رخ نداده و به بیان دیگر آنچه پیش آمده است، محصول جبر عوامل بیرونی است که عمدتا" ریشه در فقدان عوامل دارد و علل وجودی اعم از عینی یا ذهنی ندارد.
در خارج از محدوده ی تأثیر این عوامل که عمدتا" اقتصادی است، می توان به عامل تعیین کننده ی افزایش "آگاهی های فمینیستی" در میان زنان اشاره کرد. توضیح این که در ایران کنونی این آگاهی در میان شماری از زنان علاوه بر واداشتن زنان در بر هم زدن نظم موجود در ساختار پدرسالار خانواده ی سنتی، شکاف فرهنگی عمیقی میان آن ها و مردان هم سال آن ها ایجاد کرده است به طوری که زیستن در کنار یکدیگر را دشوار و بلکه غیر ممکن ساخته است. با تمام اهمیتی که این امر در بازتعریف روابط انسانی و در مهم ترین پایگاه عینی مردسالاری یعنی در ساختار خانواده دارد، اما توجیه وضعیت پیش آمده در زمینه ی عدم ازدواج در ایران فعلی با این فاکتور، ساده انگارانه خواهد بود.
نکته ی مهم این که این دسته از زنان نیز اگرچه با بازتعریف تمامی نهادها از جمله عشق، توانسته اند تمامی عواطف و نیازهای خود را در پرتو آگاهی فمینیستی خود باز تعریف کنند، اما به علت فشارهای همه جانبه ی اجتماعی که نیروهای خود را از ساختار مردسالاری می گیرند، ترجیح این دسته از زنان را نیز- اگرچه به شرط عدم عدول از مواضع فمینیستی خود- به سوی ازدواج پیش می برد.
بنابراین ممکن است نگرش به عدم ازدواج در اقشار گوناگون متفاوت باشد، اما به نظر می رسد علل عمده ای که منجر به وضعیت موجود شده، بیش از آن که به ما نوید تحول در مناسبات مردسالارانه بدهد، دربردارنده ی شواهدی است که برعکس، مردسالاری بر آن است که خود را به گونه ی دیگری بازتولید کند.
طرح ازدواج موقت در شرایط کنونی ایران که به اجمال تشریح شد، عملا" دارای دو سویه ی جهنمی سوداگری از سویی و روسپی گری ناگزیر از سوی دیگر خواهد بود. بنابراین طرحی است که از طریق آن خشونت علیه زنان در خشونت جنسی و بهره کشی جنسی از آن ها متمرکز می شود. خشونتی که با اشکال سابق خود متفاوت و بسیار خطرناک تر است. زیرا نامرئی است، مشروع است، این مشروعیت هیچ گونه ضمانت یا الزام عینی ندارد بلکه به ساده ترین وجه ممکن یعنی در قالب دو کلمه نهادینه می شود. زنان قربانی دو دسته خواهند بود: زنانی که همسران آن ها از امکان بیشتری برای خیانت برخوردار شده اند و زنانی که تن آن ها موضوع و ابزار این بازی است: بازی از نوعی که بو ینیک می گوید: بازی های صفر مجموع!
این امر هنگامی اهمیت می یابد که در نظر داشته باشیم با توجه به ساختار فرهنگی و اجتماعی ایران و ماهیت ازدواج موقت، به نظر می رسد این طرح بیش از سایر زنان معطوف به آسیب پذیرترین آن ها به لحاظ اجتماعی و اقتصادی خواهد بود. حتی اگر در خوش بینانه ترین وضعیت، این تغییر را فی نفسه علیه آن ها ندانیم، برای زنان هیچ یک از ابزار و لوازم این تغییر مهیا نمی شود. آن ها قدرت اقتصادی لازم را ندارند، آن ها از حمایت های اجتماعی و روانی محرومند و بی تردید در جامعه ای که از بنیان مرد سالار است ازدواج موقت می تواند آن ها را در چرخه ی معیوب خشونتی گرفتار کند که در صورت بچه دار شدن رهایی از آن غیر ممکن خواهد شد. زیرا ساز و کار ازدواج موقت- که تشریح اش چندش آور است- توانایی بازتولید نوعی مردسالاری سهمگین علیه زنان را خواهد داشت که این بار با بسیج نیروهای معطوف به ایجاد فشار روانی، خود را تحکیم خواهد بخشید.
در جایی که طرح آزادی سقط جنین، تابویی است که- صرفنظر از موارد محدود پزشکی به هیچ رو نمی توان با آن مواجه شد، در جایی که ایدز در آن اپیدمی اعلام شده است، در جایی که خیابان های شهر شده اند کارگاه کودکان خیابانی، در جایی که آمار کودکان بی شناسنامه، بی پدر، بی سرپرست، بی مادر، گدا، رها شده روز افزون است، ازدواج موقت را چگونه می توان فهمید؟!
احتمالا زنی که با همه ی این فجایع درگیر است، باید از بستر نکبت ازدواج موقت به خیابان برود و فرزند مبارک و میمون این پیوند آسمانی و مشروع را به دوش و دندان بگیرد که مشکلات جامعه حل شود ان شاالله!
بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ
سکوت اغلب خوب نیست. در من که معمولا ملازم یک چیز تحمل ناپذیر است. یک جایی است که آدم ترجیح می دهد دیگر کلمه به کار نبرد و یا کلمات تن به گفتن نمی دهند؛ غیاب کلمه همیشه غم انگیز است. اگرچه گاهی زیبا هم باشد. تقریبا دیگر به سکوت مطلق رسیده بودم که تمام شد؛ از آخرین روز دانشجویی می آیم. از هروله ی میان ضرورت های بیهوده؟ نمی دانم. شاید هنوز نمی توانم آن را خوب بفهمم. باید کمی از آن فاصله بگیرم. در واقع انگار دلم نمی خواهد این قدر بیرحمانه درباره ی آن حرف بزنم. شاید هم تاب بیهودگی اش را ندارم. حالم اما دویدن است و نرسیدن! خستگی ها همچنان هستند. نوعی ناتمامی شکننده. همه ی ماجرا همین بود: کار؟ درس؟ مرخصی؟ کلاس؟ و دویدن. نه کار و نه درس. وقتی که نبود اضطرابش بود و وقتی که بود بطالت و بی همه چیزی اش. چیست این که بر جانم افتاده است: نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. نباید همه چیز را نادیده بگیرم. درست است. بله! چیزهایی به دست آورده ام و شاید مهم ترین و البته بزرگ ترین آن ها قرار گرفتن در مسیر فلسفه ی هنر بود و البته ارتباطات انسانی که در این دو سال شکل گرفته است و بی تردید تجربه هایی که زاده ی آن محیط و فضا بود. شاید بتوانم بگویم من همه ی آنچه را که جا داشته است یا حداقل بخش زیادی از آن را به دست آورده ام. اما این زندگی دارد انباشته می شود از این حداقل های موجه! اما این زندگی پر شده است از روزهایی که نمی آیند. از کارهایی که نمی شوند. گریه ام می گیرد. حالا که در پایان این دوره ایستاده ام، صرفنظر از برخی کلاس ها و شاید برخی جلسات و یا جسته و گریخته دستاوردی که آدم از هر تجربه ای می تواند داشته باشد، چیز قانع کننده ای در آن نمی یابم. حالم خوب نیست. سال ها رفته اند. سال ها دارند می روند. ماه ها رفته اند. روزها رفته اند. ساعت ها رفته اند. دارد تمام می شود. من دارم خودم را مصرف می کنم. کار می کنم و خرج می کنم. می خرم و می خرم و ... . ( دلم می خواهد بگویم فقط بخوانید لطفا" من حوصله ی این که با واقعیت کنار بیا و همین است و فلان است و بهمان را ندارم.) همین زندگی را هم دوست می دارم و به شدت به آن دلبسته ام. از جایی که آن را دریافته ام، همه ی سعیم این بوده که حرمت اش را نگه دارم. اما همیشه نوعی ناتمامی در آن بوده که معمولا هنگام عبور از یک مرحله به مرحله ی دیگر تحملش برایم سخت تر می شود: همیشه فاصله ای هست. راضیم نمی کند. آرام نمی شوم. بی تابم. بی تاب. فکر می کنم اگر روزی مطمئن شوم که نمی توانم بنویسم، دلیلی برای زندگی کردن نخواهم داشت. بعید است خودم را بکشم اما واقعا چطور می توان زندگی کرد. چطور می توان بیدار شد و زیست. قبلا هر وقت که فکر می کردم کوتاهی نکرده ام، می توانستم به خودم جواب بدهم، امشب اما دارم دیوانه می شوم. حالم از این حرف به هم می خورد. (گو این که این جواب مرا در کف نگه داشته. خفه ام کرده.) اگر قرار باشد این سرکندگی آن قدر پاسخ داشته باشد که دیگر از من چیزی نمانده باشد، کاش هرگز برایش پاسخی نیابم. یادم می آید که چه پرشور و سودازده از لیسانس آمده یودم. حالا به سختی آن معصومیت و بی خبری عجیب را می فهمم! مثل همه ی آن ها که متعلق به همین تاریخ و جغرافیا هستند- شاید هم همه ی آن ها که زندگی می کنند- بارها مرده ایم تا از آن بی خبری در آمده ایم و هنوز هم جا هست حتما". کافی است روزها بگذرند. احتمالا ناگزیر تا چند روز دیگر – آن قدر با این سرشکستگی زیسته ام که به هفته هم نمی کشد این حال- برای همه ی این ها پاسخی خواهم یافت. وحشت کرده ام از این حرف. از این امکان مهلک. درست از همین که قرار بگیرم در آن روزها و دوباره ... . حالم خوب نیست. تاب تنهایی هم ندارم. به مادرم نیاز دارم و به دوستانم.
می خواهم به هیچ چیز نیاندیشم. نه به دختران عاشقی که مرده اند پیش از آن که چشم هایشان را بسته باشند. نه به نگاه هایشان. نه به رنگ روسری هاشان. نه به روزها شان. نه نه نه به هیچ چیز نمی اندیشم. مثل خرداد های شب های شرجی جنوب که در آن اشیا و جنبدگانُ آدمی و درخت و آسمان بی تاب باد ثانیه هاشان را نفس می کشند. می خواهم باور کنم.
