تبليغاتX
width="80" height="44"> و نیستی...

مرداد ماه نفس می زند. داغ است زمین و درختان میدان سلماس گرمازده و بی حوصله می جنبند. ساعت هنوز ۸ نشده است. ... چند روز است که یک نیسان با خوشه های خرما درست روبروی پنجره محل کارم پارک می کند و در تمام روز مرد آنجا پرسه می زند. گاهی ماشینی پارک می کند و خرما می خرد. من شاهد اضطراب مرد هستم که چگونه سرعت ماشین ها را می پاید. خرت نام همکار هلندی است که او نیز شاهد ماجرا است.  چند لحظه سکوت می کنیم هر دویمان و بعد خرت می گوید: زندگی در ایران بسیار سخت است.

 شاملو در ذهنم می خواند: جخ امروز از مادر نزاده ام/ عمر جهانی بر من گذشته است... . 

 

نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  | 

توی ناتوردشت سلینجر  (اگه اشتباه  نکرده باشم) یه جمله ی وحشتناکی اومده: کسی که داره سقوط می کنه حق نداره صدای سقوطش رو بشنوه و همین طور تا قهقهرا به سقوط خودش ادامه می ده.  چه سقوطی می تونه بی سر و صدا تر و موجه تر از روز مره گی ادم رو به قهقهرا برسونه.  گاهی آدم به توجیهات و حتی عوامل روزمره گی عادت می کند. این روزها به هیچ وجه توان هیچ کاری را ندارم.چقدر دلم می خواهد لااقل سه ساعت بتوانم بخوانم. شده ام تماماْ کار و خستگی های مداوم و بسیاری چیزهای دیگر که همیشه هستند و آنقدر هم جدی و ضروری اند که می توانند موکول کنند همه چیز را.

نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  | 

حق داره کامو که آفتاب بتابونه تو مخ مورسو.
نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  | 

 نوشتن در اینجا هم نوعی فراغت و آرامش می خواهد که این روزها ندارم.
نوشته شده توسط زهرا داوری در ساعت  | لینک  |