در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
راستش من با این روز مشکل دارم. علتش هم این است که به نوعی نقش تعریف شده و سنتی مادری را نهادینه می کند. به ویژه که برای این روز وسایل خانه هم هدیه بدهند!اما بهانه و مناسبتش مهم نیست اگر بخواهم بی هیچ غلوی بگویم همه چیز را مدیون توام.این همه چیز آزادی است و احترام. من در کمال آزادی خانوادگی و در فضایی مملو از اعتماد و احترام بزرگ شده ام و تا وقتی از خانه در نیامده بودم معنای تبعیض را نمی فهمیدم.
برای ثبت نام زینب به زاهدان رفته بودیم. من عاشق تو بودم و دست های عزیزت را هنگام چای خوردن در کافی شاپ دانشجویی نگاه می کردم. من به زیارت دست های تو رفته بودم و تو بی مقدمه در جمع جوان و شاد دانشجوها گریستی که برای من هیچ کاری نکردی! آن روز من هم گریستم و عشق امانم نداد که بگویم خدا تنها می تواند چیزی شبیه آن تلاطم عجیب باشد و من از تو زنده ام.
زندگی را تو می سازی. هنوز جوانی و از جوانیت تنها صدایت مانده است که صبح من است. سرت سپید شده است مثل دلت و چهره ی عزیزت خسته! من بسیار از تو دور شده ام و بسیار به تو نزدیک.هر اتفاقی که در اینجا در درون خسته ی دخترتان می افتد راهی دیگر است برای درکی زنده تر از شما. تو و پدر
حرف بزن. صدای تو ابدیت است عزیز!
اینجا همه چیز استعداد آن را دارد که مسأله شود و جالب تر اينكه معمولا" هم لاينحل باقي مي مانند. يكي از اين مسائل بغرنج طرز نشستن برخي از مردان در تاكسي است. طفلي ها با دست و پاهايشان مشكل اساسي پيدا مي كنند در تاكسي. پديده اي كه ديگر عادي شده است و گاهي مسخره و مضحك مي شود. به نظر من آنچه در پشت اين سندرم اجتماعي باعث بروز آن مي شود، حتي صرفنظر از رويكرد فمينيستي، جا دارد در كنار هزار و يك نشانه ي ديگر مورد مطالعه ي روان شناختي و جامعه شناختي قرار گيرد.
ما درکی واضح از نیستی نداریم امااضطراب آن رادر می یابیم که در نوشتن و عشق به جان مان می افتد. عشق به طور واضح ما را متوجه عدم می کند و شاید پیش از هر چیز دیگرآنچه آن را خواهر مرگ می کند نیز همین است. (در مقام شناخت این حالت در صورتی صادق است که مرگ را نیستی بدانیم.) در هر دوی این ها مواجهه با عدم است که آن طور بیرحمانه ما را با هستی درگیر می کند و همین دو ساحت است که به تمامی بودن را درک می کنیم.
